نظر علي الطالقاني

393

كاشف الأسرار ( فارسى )

و ايضا كاركنان به اذن و رضاى تو چند قسمند : يكى وكيل ، كه تو بىكار و او در كار است . دوم شريك تو ، كه تو و او به قوت همديگر مثلا سنگى را برداريد كه تنها نه از تو برآيد و نه از او ، يا بعضى از كارها را تو كنى و بعضى را او . سوم منفصل الهويه ، چون قلم كاتب و تيشهء نجّار و سوزن خيّاط . چهارم چيزى كه به لحاظى جزء و به لحاظى آلتش گويند ، چون چشم و دست كه غير ، اين مجموع را آفريده و بعضى را در اطاعت بعض ديگر درآورده . پنجم چون نفس تو نسبت به تو كه از توست و به توست و با تو است ، هم از تو وجودش و هم به اذن تو حركت و تأثيرش ، كه همان تأثير را به تو نسبت دهند . و اين اخيرى اقرب طرق تصوّر است از براى نشدن چيزى الّا به اذن اللّه و خلق كردن حضرت روح اللّه مرغ را به اذن اللّه و بودن جميع افعال ائمه ( ع ) و جميع چيزها به اذن اللّه و تشبيه ايشان به عين اللّه و يد اللّه و لسان اللّه و هكذا ، از جهت بودن اين اعضا است در كار و بىكارى به اذن تو و كار ايشان كار توست كه به چشم بينى و به دست دهى و به زبان گوئى نه از جميع جهات ، كه چشم تو آفريدهء تو نيست و بىاو بينا نيستى و هكذا ساير جهات النقص . تعالى اللّه عن ذلك و عن اوهامنا و عقولنا علوّا كبيرا . فافهم و تدبّر ما ذكرت . اشاره از آنچه ياد رفت و از خبر عطسه كردن حضرت آدم ( ع ) چون روح به دماغ رسيد و از لفظ نفخ ، ظاهر مىشود كه روح در بدن به تدريج دميده مىشود . پس نطفه از حين قرار در رحم ، بلكه مراتب سابقهء وى هم ، بلكه از حين خلقت نفوس و سماوات و عناصر ، اين همه چون ذغالند كه نزديك آتش الهى نهاده‌اند كه كم كم گرم مىشوند پس علقه شود مثلا و چون گرمتر شود مضغه گردد و چون به نهايت رسيد كه يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ 184 به دميدن اندكى يك گوشهء وى آتش گيرد ، رفته رفته همه آتش شود ، بعد مشتعل شود ، بعد چون چراغ و مشعل و آفتاب گردد و هكذا الى ما شاء اللّه . و لذا به طب و حس ظاهر شده كه اول بعضى از اعضاء رئيسه چون نبض به حركت درآيند تا رفته رفته همه متحرك شوند ، بعد در همان رحم به جست و خيز درآيد ، بلكه بعضى از حيوانات بعد از وضع حمل هم روح در همهء وى ندميده مثلا چشم وى هنوز بسته . بارى چون انسان متولّد شد عارى و جهل بسيط محض است وَ اللَّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ